تبليغاتX
در شبی غمگین تر از من قصه رفتن سرودی تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

 

در شبی غمگین تر از من قصه رفتن سرودی

تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی

نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388 ساعت 1:14 توسط صوفیا

خدا...

 

زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد

گفتی:تنهایی

گفتم:آره

گفتی:دوستات کوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه کردم

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی

گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)

سرمو انداختم پایین-گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

گفتی:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو انداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم…

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یک کلام،خدا تو بهترینی

نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388 ساعت 16:26 توسط صوفیا

 

خداوند مي فرمايند :
هرگاه بنده اي مرا مي خواند
آن چنان به سخنان او گوش مي دهم
كه انگار بنده و آفريده ای جز او ندارم
اما شگفتا
بنده ام همه را طوري مي خواند
كه انگار همه خداي اويند
جز من...

نوشته شده در شنبه 5 دی1388 ساعت 3:57 توسط صوفیا |

در سکوت مبهم و بی انتها 

               رهسپارم در مسیر جاده ها

                                 در نگاهم گفتنی هایم بسوخت

                                                            میروم اما نمیدانم کجا...!!!!!؟ 

 

نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388 ساعت 2:34 توسط صوفیا

زندگی خیلی عجیب غریب شده...

نمی دونم چه جوری بگم...

از مزخرف هم رد کرده...

این نظر من بود...به شماها کار ندارم....

می گم....

نظرتون راجع به رنگ درو دیوار خونه چیه؟؟

نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388 ساعت 2:52 توسط صوفیا |

داریوش...از کودکی تا امروز...

سبز باشیم وسبز بمانیم...

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388 ساعت 18:36 توسط صوفیا |

داریوش...

 

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

 

در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست 

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

 

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

سبز باشیم وسبز بمانیم...

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388 ساعت 17:23 توسط صوفیا |

man hano0o0oz zendaaaaaaaam

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت 19:48 توسط صوفیا |

 

من نه عاشق بودم...نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...

من خودم  بودم و یک حس غریب...که به صد عشق و حوس می ارزد...

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388 ساعت 19:59 توسط صوفیا |

tanx my god

merc khoda jonam ke har roz zendegim mozakhraft tar mishe....vaghean azin behtar nemishe... yekam paeino negah kon... aslan soufi ro mibini???? plz tarof nakon ...rahat begoo ...na ....vasam mohem nis ke begii naa shokram...dg hichi mohem nis...are ghati kardam...hesabi ham ghati kardam...hamishe vasat dardo del mikonam ama faghat gosh midi...hich kari nemikoni

khodet ye negah bendaz be zendegim...midoni chi migam...kodom az sazat be meylame?? hich kodom....hame ro roye sare man kharab kardiiii....vaghean mamnon...bishtar kharab kon ta khiale hame rahat she.

sorry khoda ama dg nemikesham

bye

نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388 ساعت 19:57 توسط صوفیا |

کاش می شد در این وبلاگ رو تخته کنم...

کاش می شد دیگه نت نیام....

حیف که نمی شه....

یعنی نمی تونم...

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 ساعت 1:15 توسط صوفیا |

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:
خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .
مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من..
چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...
کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388 ساعت 23:11 توسط صوفیا |

نترس از هجوم حضورم...چیزی جز تنهایی با من نیست...

 

نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388 ساعت 1:53 توسط صوفیا |

 

سال نو مبارک

 

هه هه هه

 خلاصه ، مختصر ، مفید

سال خوبی داشته باشید

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 ساعت 2:58 توسط صوفیا |

 

سلام......نمی دونم چرا دیگه واسه هیچ چیز ذوق ندارم....نه واسه عید نوروز ....نه واسه روز تولدم....حتی واسه ۴ شنبه سوری....یادمه قبلا از یک ماه قبل دنبال ترقه و این چیزا بودم....به همه می گفتم ۴ شنبه سوری کجا می رید؟؟؟...اما الان اصلا حوصله این کارا رو ندارم....نمی دونم شاید بزرگ شدم.....اما اگه با بزرگ شدن ذوق همه چیز میره.....بهتره هیچ وقت بزرگ نشم....آخه مگه من چند سالمه....هنوز بچم...هنوز سنم کمه...پس چرا باید روحیم این جوری بشه....شاید هم دل مرده شدم....به دوستام که نگاه می کنم....می بینم هیچ کدومشو مثل من نیستن....هر سال که میگذره بچه تر می شن....واقعا خوش به حالشون....بهشون حسودیم می شه.....خوب روحیه دارن....البته منم به ظاهر خوب روحیه دارم.....

بعضی وقتا از شعر غمگین گوش کردن خسته می شم.....همش از صبح تا شب دنبال غمگین ترین شعرام....دیگه آمار شعرای شاد رو ندارم.....شعر شاد که گوش می کنم سر درد می گیرم....از زندگی کردن خسته شدم....از همه چی خسته شدم....بعضی وقتا با خودم می گم اگه امام زمان ظهور کنه چقد خوبه...همه راحت می شن....

زندگی به بازیه....کی از عمرش راضیه....ابر گریون دلم.....چشمه ی خون دلم....نمی تونم دلمو راضی کنم...این دل دیوونه رو....راضی به این بازی کنم....یه بهونه برای بودن و موندن ندارم....تو گلوم بغض غمه هوای خوندن ندارم.....(داریوش)

 

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت 4:29 توسط صوفیا |


border="0">Zbody background="http://images.bigoo.ws/content/background/miscellaneous/miscellaneous_564.gif">
body>
Cursors
Zbody style="cursor:url(http://images.bigoo.ws/content/cursor/love/love_9.ani);">
>