تبليغاتX
در شبی غمگین تر از من قصه رفتن سرودی تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

داریوش

 

این غمه که در میزنه

دلم براش پر میزنه

مهمهمون ناخونده ی من

هر شب به من سر میزنه

 

 

نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 ساعت 2:56 توسط صوفیا |

تولدم مبارک...

 

هر انسانی یه روز به دنیا می یاد یه روز هم از دنیا می ره

هر کی عاشق نباشه تنها می یاد تنها هم می ره 

سلام ...

خوبید ؟؟

هجده سال پیش ساعت ۵ -۶ صبح توی بیمارستان جرجانی یه دختر ۲ کیلویی به دنیا اومد

بعد از ۲ سال بحث و جنگ و دعوا اسمش رو گذاشتن صوفیا ...

 

امروز ۱۸ خرداده و تولد منه...می رم تو ۱۸ سال ...

اصلا خوش حال نیستم ...حس می کنم خیلی بزرگ شدم...

دلم می خواست تو همون ۱۷ سال گیر می کردم...

همین دیگه...

تولدم مبارک..

بای بای

 

نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 3:29 توسط صوفیا |

 

سلام خوفید ؟؟

وای خدا باز امتحانا داره شروع می شه...

من موندم چه اشکال داره آدم دیپلمه بمونه؟؟؟؟

من می دونم که این ترم هم باز خراب می کنم....

من آدم بشو نیستم...

حوصله پست نوشتن هم ندارم یاد دیکته نوشتن تو دبستان میوفتم

خوب من رفتم

بای بای

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 1:11 توسط صوفیا |

توي 15 ساعت 2 تا تصادف...

 

حتما بخونين

از اهواز تا شهري که من اون جا درس مي خونم يک ساعت و نيم راه...ديشب تقريبا ساعت 6-7 داشتيم بر مي گشتيم .... نزديک اهواز بوديم که اتوبوسمون خورد به یه پرايد...يه پرايد که گوشه خيابون پارک کرده بود...خيلي ترسيديم ...من وخواهرم و دوستمون منا بوديم ... خواهرم از من بزرگتره اما بيشتر از من ترسيده بودو هي گريه مي کرد ...منا هم از ترس حرف نمي زد ..منم مونده بودم چي کار کنم ...توي اتوبوس هم هيچ کدوم از پسراي کلاسمون يا دانشگاهمون نبودن...اتوبوس بعدي که ديد ما تصادف کرديم ايستاد ...خدا رو شکر يکي از پسراي کلاسمون توش بود...منم تا ديدمش داد زدم واسه ما ماشين بگير...اون بي چاره هم توي اتوبوس خودشون واسه ما جا پيدا کرد ....وما ديشب سالم رسيديم خونه


و اما امروز صبح

بدترين خاطره زندگيم...الان که دارم تايپ مي کنم بدنم داره مي لرزه...يادش که مي افتم

گريم مي گيره...حدودا ساعت 9-9:30 صبح بود...که ما تو اتوبوس بوديم داشتيم مي رفتيم

دانشگاه....اون هم کلاسيمون هم که ديشب کمکون کرده بود تو اتوبوس خودمون

بود...اتوبوس ما داشت راه خودشو مي رفت ... که يه دفعه ديديم يه چيزي داره قلط مي

خوره و مي ياد سمتمون.همه گفتن يا علي يا علي....اون چيزي که داشت قلط مي خورد يه

 ماشين بود.از 100 متر اون ور تر ما ديديمش بعد محکم خورد به اتوبوس ما....ماشينه که 206

بود و يه پسر جوون توش بود پرتاب شد 200 متر اون ور تر ...پسره له شد...هيچيش

نموند...خدا بيامرزتش...چيزي ديگه به عنوان ماشين نبودماشينه هم له شده بود...وا ي

خدا....خواهرم رفت از جلو ديد ...منم رفتم دنبالش که نره جنازه رو ببينه اما بش

نرسيدم...اونم با جيغ و گريه اومد سمت من و منا ...من شوکه شده بودم...باورم نمي شد 15

 ساعت هم نگذشته ما دو تا تصادف کرديم...بعد اون همکلاسيمون رو دوباره ديدم....بش با

گريه گفتم بيا بريم اهواز...اون مونده بود چي کار کنه...يه ماشين داشت رد مي شد که

همکلاسيمون گفت اينا رو برسون دانشگاه...ما وسط بيابون بوديم...وقتي رفتيم دانشگاه من و

 منا رفتيم به استاد مون جريانو گفتيم ...نمي تونستيم بريم سر کلاس...خواهرم هم رفت به

 استادش گفت....

همه میگفتن ماشیه لاستیکش ترکیده بوده و سرعتش زیاد بوده....

وای هنوز صدای برخورد ۲ تا ماشین تو گوشمه...

چه صدای وحشتناکی بود...

اون لحظه که تصادف کرديم ياد يه شعر داريوش افتادم
عجل اومد رسيد هنگامه مرگه

از اتوبوس ما هم چند نفر زخمي شدن...اما اون پسره مرد...خيلي وحشتناک بود...ديروز که داشتيم سوار اتوبوس مي شديم  خواهر منا زنگ زد گفت منا 2 بار خواب ديدم مردي مواظب خودت باش...منا خنديد گفت باشه بابا الان تصادف مي کنيم ...ما 2 بار تصادف کرديم ...واي خدا خواهرش چه خوابي ديده بود ... .  

نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387 ساعت 17:3 توسط صوفیا |

 

در خواب ناز بودم شبي..
ديدم کسي در مي زند...
در را گشودم روي او...
ديدم غم است در مي زند...
اي دوستان بي وفا...
از غم بياموزيد وفا...
غم با آن همه بي گانگي...
هر شب به من سر مي زند...


 

نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 ساعت 15:54 توسط صوفیا |


border="0">Zbody background="http://images.bigoo.ws/content/background/miscellaneous/miscellaneous_564.gif">
body>
Cursors
Zbody style="cursor:url(http://images.bigoo.ws/content/cursor/love/love_9.ani);">
>